تبليغاتX
ماقبل اول
"کیوسک ئه وابسته ی خام نویسی تعطیل شد"

 

زمان بازگشایی : منطبق بر تاریخ مجهول میلاد با سعادت یک ایدئولوژی مریض - این بار با علم ئه به نوع مرض ، مستقل از شیوه ی بهبود -

نون.په.

پ.ن.۲:...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په. 

ديگر جوان نخواهم شد

                                نه به جادوي حادثه ، نه به سِحر عشق ، نه به واسطه ي يقين

ديگر بر نخواهم گشت

                                نه به مسير درد ، نه به زمين تو ، نه به حسرت آسمان

ديگر لبخند نخواهم زد

                                نه به افسانه هاي مصون تو ، نه به بالندگي ات ، نه به درد استغنا

   نمي خندم ديگر ، به گريز ناگزير غفران

 

ديگر فرياد نخواهم زد

                               به حرمت سكوت ، به بيگانگي درد

   كه فرياد من همه ننگ بود ، همه نسيان ظرافت رقص شقايق بود در سادگي فريب باد.

 

ديگر گناه نخواهم كرد

                              نه به وسوسه ي باد ، نه نفرين گياه

   كه ديگر رقص هيچ گلي عصمت هيچ پروانه اي را تحريك نمي كند.

ديگر توبه نخواهم كرد

                             نه از تقدس گناه ، نه اصالت شهوت ، نه از شرم ترس

ديگر بخشوده نخواهم شد

                             نه به ضمانت زمان ، نه عنايت مرگ ، نه ميمنت خطا

     

ديگر آواز نخواهم خواند

   كه شرافت هيچ نغمه اي ، پاسخ گوي غيرت برانگيخته ي بلبل از ندامت چهچهه نيست

ديگر آزاد نخواهم شد

                          نه از اسارت درون ، نه از بند تمنا ، نه از شرم نياز، نه از تملك خاك

ديگر نخواهم ساخت              

   ديگر عمارت نمي شوم ، هرگز ، كه جذبه ي عدل ات هيچ ويرانه اي را ضامن نيست

   و چرا كه صداقت هر پيغمبري هجوم تخريب را بر من مژده آورد

 

ديگر سوگند نخواهم خورد

           به ارتفاع ستايش ، به ورطه ي عشق ، به بيگانگي تصوير، به سردي آينه ، به بي حرمتي اشتياق

        و به صداقت ئه خود ئه تزوير

 

ديگر آسان نخواهم زيست

                    چرا كه اربابي تو ، بردگي من است

                    شرم آفرينش تو ، حسرت هلاكت من است

                    يگانگي خداگونه ي تو ، بيگانگي من است

                   عصيان من همه از بي كرانگي غفران توست

                   نقص من از كمال توست                                                                                    

                   خردي من از عظمت ملعون دنياي توست

 

و ديگر رها نمي شوم

                  چرا كه خدايي تو بندگي من است ئو

                                                         بندگي من خدايي ئه تو...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

عقب که می روم به نوح می رسم، فکر کنم یک چیز را جا گذاشت، با این همه، قدرتِ جبران اشتباه حوا را داشت،، نداشت؟؟

- فراموش نکنیم که آدم اشتباه نکرد-

"احساس می کنم هرگز نبوده قلب من این سان..." کبود و سست

کاش بودم تا خودم کشتی اش را خرد می کردم. آخر پیرمرد تو در بقای نسل آدمی چه دیدی؟

 

حسین می گفت :«چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان. نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده. تنها به شمعی قانع اند...و اندکی سکوت»

نه اشکی برای ریختن دارند، نه گوشی برای شنیدن. ما را باش که جز گوش مردگان درگاهی برای شنیده شدن نداریم. - استفاده از صیغه ی جمع درباره ی خودت وقتی "من ئه مفرد" ات در تمام دنیا فقط همین یک "من ئه مفرد" است، نوعی دیازپام به حساب می آید-

گاهی می گویم کاش یک گوش زنده داشتم، خدایا یک جفت پیشکش، دانه ای هم کفایت می کرد اگر می بود. مگر نه اینکه به ازای هر دهان دو گوش آفریدی؟ با احتساب دهان های بسته میلیارد ها میلیارد گوش اضافه آمده، نقص از آفرینش توست یا آفرینش من که یک دانه هم ندارم؟؟

 

اما بعد درست در همین لحظه چشمم به دیواره ی ایمان و اعتماد می افتد. چه ترک هایی که بر دیوار است! در همین لحظه به یاد کرم اطمینان می افتم - چه موقرانه برج "بودن"م را جوید-  فکر می کنم... و فکر می کنم به پدیده ی اعتماد

به هر گوش زنده ای که تکیه کردم در بحبوحه ی چنان "فرو ریختن" ی قرار گرفتم که در آن تنها سوختن برایم ملاک شد و ساختن دیگر پشیزی نمی ارزید

 باز می رسم به اینکه   چه "همدمان" بی دردسری هستند مردگان! چه اجتماعی گسترده تر از آنها برای تنها نبودن؟ و چه دیواری امین تر از آنان برای تکیه دادن؟

 

هرگاه برای فرار از تنهایی به وسوسه ی اعتماد آلوده شدی به این فکر کن که آیا چون آلوده بودی آمدی یا چون آمدی آلوده شدی

اگر اولی بود، به تمامی چشم ها و گوش ها اعتماد کن تا لذت ذره ذره ترک برداشتن و فرو ریختن را تجربه کنی. تکیه کن تا اهلی شوی تا بسوزی تا بودنت را ارضا کنی و بعد... پاک برگردی

و اگر دومی بود، به پاس آلوده شدن و در راستای پاکی،، یک شاخه گل کفایت می کند. سرخ یا زرد شاداب یا پوسیده فرقی نمی کند، روی هر سنگی که خواستی بگذار، تا ببینی این هم دمان بی دردسر تنها گوش های امین تو هستند...

 

به راستی که آفرینش تو نقص نداشت، ، تمام نقص در "بودن من" بود!!

 

 

خود ئه "پایان" اینجا نیست اما نفس که بکشی عطرش چرا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

گفتی بیا ، اینجا سرزمین دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هاست. مادر اینجا که نفرت را با نان شب هم می نویسند.

گفتی بیا گفتی تو اگر نباشی تعادل هستی به هم می خورد. من ماندم و این توازن نا پایدار.

گفتـی بیا ، مرا آوردی - روی بند حیاتم مادر- هر حرکتم معادل خطری ست که مرا بین دو امکان جا به جا می کند. امـکان بودن و نبودن ، امکان گفتن و نگفتن ، امـکان فقر و غنا ، امـکان حرارت و انجماد ... آری مادر ، دو قعر زیر پایم است ، دو حادثه ، دو واقعه ی ممکن ، دو ژرفای تاریک ، به تاریکی گور و به سرمای همان. گفتی بیا آمدم حالا من هستم و این توازن و سرمای گور زیر پایم.

کـف یخ زده ی پـا های نوزادت را دیدی؟ نـوزاد رشد کرده و بالنده ات؟ دیدی کف پا هایش یخ زده؟ خوش بینی هنوز مادر، درست به اندازه ی روز تولدم خوش بینی.اما به خالقی ات قسم این دیگر از سرمای دل انگیز برف نـیست. مادر سـرمای تنـهایی گور زیر پا های نوزادت است.. می سوزاندش عذابـش می دهد مادر چه کردی با من؟؟

دسـت هایم را دیـدی مادر؟ انـگشت ها؟ می گـفتی رقـص مـتوازن همان ها روی کلـید های سفید و سیاه است که خالق آهنگ ها و آواز ها می شود   کلید های مقدس

همــان دست ، با همــان شکل ، همـان آرزو. آنقدر برای حفظ تعادل و ارضا ی مسئولیت متوازن نگه داشتن این حـرکـت بـی پـایـان و ایـن میـلاد لعـنتی از آنـها اسـتفاده کردم که دیگر نه به درد یاری گرفتن می خورد نه یاری رساندن. مادر به مادریت قسم آرزو هنوز هست، دست ها تا مرگ در اندیشه ی خلق اند ، تو گفتی . برای حفظ توازن آهنگ ها.    به مادریت قسم آرزو هنوز هست.     اما شکل دیگر نه ، دست هایم دیگر یک میله ی آهنی بزرگ اند که کسی نمی گیردشان چون سردند.

گفتی بایست ، محکم ، نیُفت. چه گفتی مادر؟ چرا گفتی؟ چرا نگذاشتی بیفتم؟ چرا نگذاشتی برای درد کشیدن آماده باشـم؟چرا رهایم نکردی تا افـتادگان را بـبـیـنـم؟ با آنها باشم با آنها و از آنها گریستن را یاد بگیرم. پـرواز را از افتادگان باید آموخت چرا این را ندانستی؟ چرا این را نگفتی؟ چرا؟

مادر پرنده ام مرد...

گفتی بیا ، تنها نیستی ، من با تو ام. کجایی مادر؟ راه تر که می روم از تو دور تر می شوم یا به تو نزدیک تر؟

مادر به دروغ های قابل پرستش ات قسم که اینجا اشک هم یخ می زند خراش می دهد پوست صورت را درست هنگامی که می خواهی از شدت درد خراش های روی قلب زار بزنی،خراش هایی که یا از روی تنهایی اند یا از روی سکوت یا از روی صدا های بیجا

مادر چه کردی با من؟؟

عجـله داشـتی یـاد بـگیرم می گفتی "بگو مـــادر" خب من هم گفتم. تلاش کردی به تلاشت قسم می خواستم توازن سخن را حفظ کنم. به تقدست قسم بانی همه ی درد هایم همان شد که گفتم که گفتم که گفتم

گفتی بگو، حرف بزن، نخواستی تمام سکوت ازآن تو. اما ندانستی سکوت درد دارد مادر چه کردی با من؟

چه گفتی به من؟

 

اکنـون این مــنم ، نـوزاد بالـنده ات،  از راه رفتن با پـا های کف یخ زده عذاب می کشد، وقتی می ایستد از نگاه کـردن به شـکل یـخ زده ی آرزو در دسـتانش عذاب می کشد، وقتی از شدت عذاب می گرید  از درد زخم خراش اشک ها عذاب می کشد. برایش ماندن درد دارد رفتن درد دارد سکوت صدا تنهایی درد دارد

آخ مادر آخ

بچه که بودم این را که می شنیدی می دویدی به سمت من، هر جا که بودی

آخ

یادت رفته مرا؟ به خیانتت قسم درد دارم

آخ

 

کجایی پس؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

میم - نام و نام خانوادگی :

الف - اِ ... ندارم.

میم - خب مهم نیست . محل تولد :

الف - من؟

میم - شما

الف - اصیل ام.

میم - سن :

الف - بر مبنای چندمین تولد؟

میم - اِ... آخری

الف - دو ماه و پنجاه ساعت

میم - تحصیلات :

الف - تا حدی که بدانم نخود چگونه بهتر می پزد.

میم - دین :

الف - می پرستم ، هر چه شد ، به اقتضای حال.

میم - شغل :

الف - شاعر.

میم - شعر هم می گویی؟

الف - بیشتر شاعرم، اما ...بله ، گاهی بله.

میم - در شعرت چه می گویی؟

الف - کلاغ ... کلاغ می گویم.

میم - کلاغت پرواز هم می کند؟

الف - چون خورشید داغ است نه.

میم - شب ها چه؟

الف - تمرین میکند در طول روز کلاغ باقی بماند.

میم - می ماند؟

الف - می ماند.

میم - کلاغت چه رنگی است؟

الف - سبز.

میم - چرا؟

الف - رنگ دیگری هم داریم؟

میم -  اِ بله بله ، ببینید رنگ ها سه دسته اند دسته ی اول سبز ها، دسته ی دوم...

الف - می خواست با طعمه هایش هم رنگ باشد

میم - کلاغت چه می خورد؟

الف - تخم کلاغ.

میم - پیر هم می شود؟

الف - نه چون منقار دارد و حرف نمی زند.

میم - کلاغت تنهاست؟

الف - بله.

میم - چرا؟

الف - شاید چون تخم کلاغ می خورد.

میم - کلاغت فکر هم می کند؟

الف - کلاغم؟...بله...نه...نمی دانم.

میم - کلاغت شعر هم می گوید؟

الف - کلاغم؟...شعر...

میم - می میرد کلاغت؟

الف - کلا...

میم - می داند کلاغ است؟

الف -....

میم -....

الف - ببخشید اینجا - گوشتان را بیاورید جلو تر- اینجا ------ کجاست؟

میم - پایین پله ها، سمت چپ، در دوم، مخصوص شاعر هاست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

از آخرین کلمه ای که هنگام ادای آن روحم را گرو گذاشتم مدت هاست که می گذرد

"نَفِختُ فیهِ مِن روحی"

انگار دیروز بود که گفتند "إقراء باسم رَبّک الذی خلق"، خواندم و بشر شدم. اولین آوازم مصادف بود با داغی که بر پشتم زدند و مرا از موجودات جدا کردند. کنیه ام "الله" بود و هدفم تقرب، به نا کجا آبادی که بعد ها اقلیم هر کجا آباد نامیده شد.

گفتند بخوان اما   آگاه نشو     ببین و بگذر     برو   اما دل نبند. برو ... برو ولی بدان که الّذین لا یَرجونَ لقاءنا و رضوا بالحیاة دنیا وای به حالشان. ما هم فراموش نکردیم، اما یادمان رفته چه چیزی را نباید فراموش کنیم.

***

شروع شد. نیاز هایم، فریاد هایم، کابوس هایم، هراز گاهی خنده ها و گاه گاهی گریه ها، داستان مردی که قهقهه میزند یا شاید می خندد.

انسان شدم و به واسطه ی داغی که بر پشت داشتم نیاز ها یکی یکی شروع به بلعیدن "من" ی کرد که همچون کرم دنبال صدفی برای حفاظت بود.

نیاز به جنگ، عشق، دین ، تنفر، انقلاب، مهر، اجتماع، غریزه، نور-هرچند گروس می گوید "سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند"-، نفت، نم، ورق، گریز، درندگی، استقرار، جریان، بال، مسیر، روح، زبان، معرفت، نیاز به درک، آوار، سیمان، نیاز به موریانه که هر وقت خواست مرا ببلعد ذره...ذره...، نیاز به گرما که جریان خونم را هر وقت سرمای درونم جامد کرد، دوباره ذوب کند، نیاز به غار، زغال تا بنویسم، سنگ تا بمانم، روح تا شاهد باشد، و خاک...و خاک تا صندوقی شود امین،برای دفن کاه ها و کوه هایی از جنس فکر، خاک برای ریختن، خاک برای تجمع برای گرد آمدن برای قانون برای سیاست برای تبلور قدرت و دفن اسارت، خاک برای اینکه هر وقت ترسیدم، هر وقت فکر کردم اسیرم، هر وقت شُش هایم مسئولیت گریزی کردند و خفقان به سراغم آمد، به کرم های خاکی نگاه کنم که چطور در حفره ها می لولند، و از اینکه جای بیشتری برای لولیدن دارم به خود ببالم.

نیاز هایم زمینه ساز مهارت ها شدند.

مهارت نبرد،مهارت به دست گرفتن سلاح، مهارت عبور، مهارت دوست داشتن، مهارت رهگذر بودن، مهارت درد کشیدن، مهارت پنهان شدن از طلوع تا غروب پشت نقاب  میان تهی یک نام سه حرفی با دو هجای بی مفهوم، مهارت تظاهر، مهارت تراوش رایحه ی مانا همچون را سو، مهارت داشتن وفای سگ و غرور قاطر

حسین می گفت "من انسانم من شعور همه آفاق هستم"           مهارت دروغ

 

انگار همین دیروز بود که با کوس انا الحق منصور اولین جوخه ی اعدام به یک شعور خدایی مزین شد.

انگار همین دیروز بود که صادق گفت "من یک نفر خوشبخت واقعی ام" و غرق در لذت تجربه ی دوباره ی زهدان، به صندوق امین خاک پناه برد.

انگار همین دیروز بود که به واسطه ی همان داغ، مقاوم ترین مخلوقات شدم تا بر تب ویروس میلاد غلبه کنم و در انتظار بازنشستگی باشم، با سابقه  درخشان صد سال بندگی،

بندگی کسی که خَلَقَ فسوّی و کسی که قدّرَ فَهَدی به سوی مقصد دردناک وصال

با تمام این درد ها آفرید و ندا داد:

وَاصتنعتکَ لِنفسی                          !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

 

چند صباحی ست اینجا همه معلم اند، دیکته می گویند و مشق شب می دهند. روشنفکران از روشنی کلّه می نالند و کسی با برف به سر کسی نمی کوبد.

اینجا کسی لهجه ندارد، زبان رخ و شاه و وزیر با زبان اسب و فیل یکی ست و ای بسا با زبان گاو نیز هم

چندی پیش سگی از سگان متمدن که گویا از خوانندگان و طرف داران پا و پنجه قرص ئه "جورج اورول" بود، در اعتراض به دستگیری همه جانبه ی سگان ولگرد و حقوق پایمال شده ی آنان، برای گرفتن زهری از چشم متجاوزان - به علت کمبود سرم غذایی و نا توانی در استفاده از آن در صورت اعتصاب غذا- خود را با بند کفش بچه ای از سری بچه های آسمان، دار زد.

و خداوکیلی از آن روز به بعد جمعیت سگان رو به فزونی است در پیاده رو ها دیگر نمی شود فهمید کدام سگ است و کدام ...

سگ یا نا سگ    مسأله این است

 

... چه بگویم که هنوز،اینجا، با اینکه لهجه ندارند اما "سگ ولگرد" ها را آتش می زنند...

 

اینجا کسی لهجه ندارد، همه مثل هم سلام می گویند و مردمان به زبان خود مفتخرند

یکی از این نا هم قشری های تازه آزادی یافته چندی پیش از هم نوعان خود خواسته بود به جای استفاده ی گروهی از لهجه داران از عبارت "واق واق" و گروهی از بی لهجه گان از "وق وق" همه جمیعاً برای برقراری یکرنگی از گلواژه ی "وق واق" استفاده کنند. وی تأکید کرده بود که « اتحاد! وگرنه بچه های آسمان - هم *هرچند* لهجه ندارند اما- دو پا دارند.»

 

نا هم قشری ها روزنامه هم می خوانند؛ دیروز یکی شان بالا نوشت-!- ئه یکی از این "رو به شب نامه" ها را می خواند و بلند بلند می خندید:

*سهمیه! آن هم از نوع بنزین،نه برای خودسوزی که برای خوددوزی،  مختص ئه جمعیت ئه نا هم قشری*

اخیراً یکیشان- یکی از نا هم قشری ها- طی بیانیه ای اعلام کرده بود:

*ما خود دوچرخه داریم، ارزانی خودتان، تا زمانی که سهمیه ی بنزین فرهنگیان سالمند به یک پارچ در روز نرسیده، لمس هر گونه سویچ را بر خود حرام می کنیم *

"کفشمان به سلامت باد"

***

در بین این اوضاع ئو احوال متوحش راه می رفتم، که بچه ای دیدم خودمانی، سلام کرد! سلام نکردم! گفت:

*منم علی دااش زهرا، شناختی؟*

خوب که نگاه کردم دیدم بعععله یک لنگه کفش پوشیده. گفتم:

*بده*

 گفت:

*باشه*

ساعت ها بحث کردیم. خبر نداشتم گویا تازگی باب شده بود، روشنفکران سفید کلّه دیگر سر مسائل مشترک العقیده جدل می کنند

خوب اینجا از وقتی که کسی لهجه ندارد همه با هم تفاهم دارند! تعجبی نداشت...

نا خواسته از آنها شده بودم که علی گفت:

*واجد شرایط شدی*

یک بند کفش حالا در دست خود من بود

***

تمام شد؛ ما رفتیم...رفتیم ئو هم قشری شدیم!

هرچند این طرف فرق زیادی نکرد این اوضاع ما، فقط نمی دانم چرا بیشتر راحتم پارس کنم، واق واق که نه همان وق واق را به هجا های منظم و نغمه ی نغز-!- ئه حروف ترجیح می دهم.

 

حالا علی دومین مرد ثروتمند جهان شده-جای اولی را صرف احتیاط خالی گذاشتیم- و عده ی زیادی را در کارخانه های متعدد خود مشغول به کار کرده.

خوشحال، شاد، بی غم، بهاری، کار می کنیم و آواز می خوانیم. لهجه که نداریم همه هم زبانیم و هم کار نیزهم! به شناس نامه ها مان برای یکرنگی یک ستون اضافه کرده اند:

 

*شاغل کارخانه جات بند کفش سازی      کارفرما:علی آسمانی*

 

 

نون.په.

با پوزش و سپاس قبلی و قلبی از مجید مجیدی

                                                                                                                 !                                                                                                                                       

                                                                 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

 

کودک بودم

راه می رفتم

کودکی می کردم

کابوس می دیدم

از فریاد اما بیشتر می ترسیدم

     -از بیدار شدن "شب" اما بیشتر-

***

زمان رفت

کودکی  ام رفت

ترس ام رفت

من ماندم

بی کودکی

بی ترس

بی زمان

کوچک

کوچک تر

از کودکی ام

از زمان

از ترسم "حتی"

***
فریاد می خواستم

اما افسوس

دیگر کابوسی نبود

کابوس هم رفت...

*

من اما نه

من اما هنوز نه....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  | 

نه هرکه به صدای بلندتر به سخن بهتر!

"روشنفکر زبان دراز" هنگامی که با "سه نقطه" رو به رو می شود، سکوت نوشته را دليل بر نارسايی سخن نويسنده می داند. "روشنفکر زبان دراز" گليمش را بزرگتر از پايش می بافد.

فريب می دهد کلّه ی روشنش جماعت خوارج را -که گروهی از دين برگشتگان، گروهی از دين زدگان، و گروهی بادبادک بازان حرفه ای ئه بادشناسند-

"روشنفکر زبان دراز" جهت باد را به چرخش باد بادک ها تنظيم می کند، حزب باد نيست!!

نقاشی زبردست! «رنگ کاری موضعی، بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون احساس خريت»

 

چه پدر ژپتو هايی که در دهان کوسه مانند و چه پينوکيو هايی که با دم و گوش های بيرون زده، با پا های مبدل به سُم خود کاری نتوانستند بکنند.

"روشنفکر زبان دراز" برای عوام قصه ی "لباس جديد امپراطور" را تحريف شده تعريف می کند

 

ناله ام از درد دم و شاخ نيست، نمی نالم، عادت می کنم. آنچه اين جماعت فريب خورده را به ناله وا می دارد زمزمه های نا آشنای يک دلتنگی غريب برای شعاعی از نور است.

خورشيد مساوات پيشکش ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نون. په.  |